عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
من و جان بی اُمید من بودم و شبی که به پایان نمیرسید *************** جسمی که سر به سر همه غم بود و درد و درد چشمی به کام اشک که یکدم نیارمید ***************** جانی که سوخت از تب و آهی به لب نراند دردی که جان کشید و زجان پا نمیکشید ****************** اندیشه ای که جُز سر کوی تو ره نداشت اشکی که جُز به یاد تو بر رُخ نمیدوید ****************** ای خفته راز خوشدلیم در نگاه تو وی دیده ام به راه نگاهت شده سپید ******************** ای بوسهء تو تلخی عمرم ز یاد بر وی خندهء توام همه از زندگی نوید ******************** هر لحظه با خیال تو گفتم هزار بار ای کاش چون خیال تو گوش تو میشنید ***************** ای کاش دور از لب جانم لبت نبود یا آنکه در هجران تو جان به لبم نمیرسید ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ به گیتی نام خود را جاودان کرد ز میدان گوی دولت را کسی بُرد که حُزن آلوده ای را شادمان کرد *********************** همان خُسرو به من مجنونی آموخت که لیلای مرا شیرین زبان کرد چو باد نوبهاری با درختان نوازشهای او دل را جوان کرد ********************** چو شمع قامتش در مجلس افروخت مرا پروانهء آتش به جان کرد به او گفتم که : چشمانت چه رنگست؟ نگاهش را به سوی آسمان کرد ************************* بگفتم : ماه پشت ابر زیباست رُخش را در پس گیسو نهان کرد ز خورشید نگاهش تا نسوزم به رویم زلف خود را سایبان کرد ************************ از آن مستم که چشم می فروشش دلم را با نگاهی میهمان کرد چو رفت از آسمانم زُهرهء بخت به شبها دامنم پروین نشان کرد ************************ منم آواره در صحرای غربت خوشا مرغی که جا در آشیان کرد خداوندا جدائی کُشت ما را مگر ترک عزیزان میتوان کرد؟؟؟ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ با تمام جلوهء خویش نیستی در خور تفکر من ***** وه چه تاریک و دهشت افزائی چون به کار اوفتد تبلوُر من ***** آن خموشی نه از رضایت تو وین شکایت نه از تکدُر من ***** آن دو رویی نه از تواضع تو وین تحاشی نه از تکبُر من ***** آن صیانت نه از لیاقت تو وین اطاعت نه از تشکر من ***** نه مرا رغبت تجمل تو نه تو را وسعت تصور من ***** گر بجوئی حقیقت سخنم که چرا این همه تاءثُر من؟؟ ***** چون تو را طبع پست پرور هست بود من مایهء تنفر من ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ طراز بناگوش میکنی مهتاب را ز رشک، سیه پوش میکنی --------------------------- گیرم که نام من زلبت محو گشت و مُرد یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟ ------------------------------ آغوش من به روی اجل باز مانده است ای مه تو با که دست در آغوش میکنی؟ ----------------------------------- طوفان خون و دود دل و موج اشکها این است سرگذشتم اگر گوش میکنی ---------------------------------- ساقی حدیث باده به غیر از فسانه نیست افسون چشم توست که مدهوش میکنی ---------------------------------- سرمایهء وجود به تاراج میدهی یغمای جان و دل و دین و هوش میکنی -------------------------------- در تنگنای خون به غزلهای آتشین ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ چو بوی گُل سراپایی نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی **************** من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی ************** به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی **************** منم ابر و تویی گُلبُن که میخندی چو میگریم تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو می آیی ****************** مه روشن میان اختران پنهان نمیماند میان شاخه های گُل مشو پنهان که پیدایی ***************** من آزُرده دل را کس گره از کار نگشاید مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ در برابر تو که آفتاب نتابد ز شرم منظر تو *************** به شاخه بوسه زدی شاخه در خزان گُل کرد بهار میشود از بوسهء مکرر تو **************** مسیح چشم تو جان میدهد به ناز نگاه فدای معجز چشمان ناز پرور تو **************** نظیر روی تو هرگز نمیتوانم دید مگر که آینه ای آورم برابر تو ***************** مرا به گُل چه نیازی؟ که لحظه لحظه نسیم شمیمی آورد از گیسوی معطر تو ****************** به یک نگاه دلم را در آتش افکندی خدا به دادم رسد از نگاه دیگر تو ****************** فقیر میکده را هم به جُرعه ای دریاب چو ریخت دست زمانه باده ای به ساغر تو ***************** به جان دوست ز جانت ملال برخیزد اگر خدا بنشیند به عمق باور تو ******************* تو سایه بخش عقابان ابر پیمائی چه قدرتیست که ایزد نهاده در بال و پر تو ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ پرواز کن ای پرندهء من فدای پروازت!! چو میپری آزاد درون آینهء چشم گریه آلودم هزار رنگ شود رنگ بال پروازت دلم چو باغ کند گل صدای دلآویز و ناز آوازت ******** تو ای پرندهء هم آشیان ............. خداحافظ. ******** درآنزمان که به گلها و چشمه ها برسی در آنزمان که برآیی به ابرهای بلند و یا به جنگل دور در آن دقیقه که با عطر پونه همنفسی در آن لحظه که بر دوش نسیم میرقصی در آنزمان که رها میشوی به بستر باد در آنزمان که به یاد گریز از قفسی *** در آن حلاوت پرواز یاد کن ز کسی کسی که سخت شکست بال پروازش کسی که رفت ز خاطرها طنین آوازش *** تو ای پرندهء هم آشیان ............. خداحافظ. *********** فدای پروازت چو میروی به سفر کنار برکهء روشن میان جنگل سبز بخوان و عکس مرا هم درون آب ببین *** گمان مدار که از یاد من توانی رفت در آفتاب چو پر میزنی حضور مرا چو ذره های معلق در آفتاب ببین *********** تو ای پرندهء هم آشیان ............ خداحافظ ********** در آنزمان که رها میشوی به بستر باد به هر کجا که رسیدی مرا مبر از یاد ز بیستون چو گذر میکنی و میشنوی صدای خندهء شیرین و گریهء فرهاد بخند و گریهء تلخ مرا مبر از یاد ******** برو پرندهء شاد بخوان، ترانهء آزادیت مبارکباد ******** تو ای پرندهء هم آشیان ................... خداحافظ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ای در فضای فکر من ساکن تو خود نقاش صد موجی چرا من در سخن ساکن ******************* گهی رعد پُر از برقم به اوج ابرها پران زمانی سنگ خاموشم به دامان دمن ساکن ****************** به شب طوفان تشویشم گریزند لحظه ها از من سحر تصویر بی جانم درون قاب تن ساکن ******************** پر از بُغضم، پُر از حرفم پُر از اشکم، پُر از دردم روانم در فضا نالان تنم در پیرهن ساکن ***************** به صحرا باد پیچانم، پریشان حال و پُرجوشش به گُلشن بید تن خشکم برای سوختن ساکن **************** ز جوش روح مغشوشم چه میفهمم، چه میگویم دوچشمم خیره بر نقش و زبانم در دهن ساکن ***************** من از این خاک جوشیدم در اینجا باده نوشیدم اگر میرم وگر مانم مُدامم در وطن ساکن ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ همچو گُلی جامه دران گفت: کای چشم و دلم بر تو و قلبت نگران ************* بر بلندای سخن، بانگ بزن، شکوه مکن که درازست بسی قصهء کوته نظران ************** از فرومایه حسودان به ملالت منشین جان خود را مکن آزرده از این جانوران ************ گل من تا که فروبست لب از گفتهء خویش گفتم: ای یار ندارم خبر از بیخبران ************ ببر از عاشق دلباخته پیغامی چند سوی کوته نظران، مدعیان، کینه وران ************ گو که ای ماست شُل از کینهء دیرین بگذر که نیرزد به تعب دور ِ جهان گذران *********** مهلتی نیست، وفاکن که سرانجام شود کاسه های سر ما خاک و گل کوزه گران ********** رنج بیهوده مبر من به تو مانند نیم سر خود گیر و به این غصه گریبان مدران *********** تو و پابوسی زرین کمران در همه عمر من و گلبوسه به یاقوت لب سیمبران ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ لیکن این گناه نکردم چو مردمان گدا، رو به سوی شاه نکردم ***************** ز خُدعه بوسه به پای ستمگران ننهادم چو خیل حیله گران، کسب مال و جاه نکردم *************** اگر که چشم کسان خیره شد، به بخشش سلطان زناز، دیده فرو بستم و نگاه نکردم ************** به لطف دوست، زدشمن مجال خنده گرفتم اگر که تیغ به فرقم نهاد، آه نکردم *********** من و نشاط دمادم ز طعن کهنه حسودان کدام لعن شنیدم که قاه قاه نکردم؟!!! ********* چو ((یوسفم)) که بلا دیدم و زشوق ((عزیزی)) به بوی قافله ها ناله ای به چاه نکردم *********** چو مست یار شدم در هوای باده نبودم به راه میکده ها عمر خود تباه نکردم ************ ز هر گناه خزیدم به سایه های ندامت گناهکارم اگر گویمت گناه نکردم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ غم یار دارد ز حال غمزده ای همچو من خبر دارد **************** منم به یاد عزیزم چو مرد خسته دلی که جسم در وطن و روح در سفر دارد ***************** کجاست دست محبت که با عنایت بخت ز روی سینهء من سنگ غصه بردارد **************** منم به کُنج قفس در هوای جنگل دور خوشا به حالت مرغی که بال و پر دارد *************** من و دعای دمادم دعایی از سر سوز به جان آنکه چو من چشم خود به در دارد *************** به انتظار عزیزی بسا دل تنهام دو گوش خویش به پیغام نامه بر دارد ************** صفای باغ بُود از هوای بارانی چو گُل شکُفته شود هرکه چشم تر دارد **************** به عالمی ندهم حال عارفانهء خویش خبر ز خواجه ندارم که سیم و زر دارد ************** ز باده های مجازی به جُز خُمار مجوی شرابخانهء حق مستی دگر دارد ************** ز زیر زُلف نگاهی به ناز کرد و گذشت هزار شُکر که چشمش به ما نظر دارد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ بالاتر از کوه سهند است مُغیلان زیر پایم چون پرند است ****************** به چشمم آسمان جُز مجمری نیست مه و خورشید و اخترها سپند است ****************** نشان تلخکامی نیست در من ملامت های بدخواهان چو قند است ***************** ندانم رنج هستی را که چون است نپُرسم گنج عالم را که چند است **************** اگر گنج جهان از خواجه باشد به پیش دیدهء من مُستمند است ****************** ز ناز هر پری رو در گریزم وگر آهو نگه گیسو کمند است ******************* نگردم صید کس در بازی عشق دلم دیر آشنا مُشکل پسند است ******************* مکن منعم که در خُردی بُزرگم پرم کوتاه و پروازم بلند است ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ با تمام جلوهء خویش نیستی در خور تفکر من ***** وه چه تاریک و دهشت افزائی چون به کار اوفتد تبلوُر من ***** آن خموشی نه از رضایت تو وین شکایت نه از تکدُر من ***** آن دو رویی نه از تواضع تو وین تحاشی نه از تکبُر من ***** آن صیانت نه از لیاقت تو وین اطاعت نه از تشکر من ***** نه مرا رغبت تجمل تو نه تو را وسعت تصور من ***** گر بجوئی حقیقت سخنم که چرا این همه تاءثُر من؟؟ ***** چون تو را طبع پست پرور هست بود من مایهء تنفر من ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ اشک غربت، محرم رازم بود چون بار شب به روی پرم میریخت تنها به خواب مرگ نیازم بود ****************** هرگز ز لابلای هزاران برگ بر من نمیشکفت گُل خورشید هرگز گُلابدان بلور ماه بر من گُلاب نور نمیپاشید ******************* من مرغ کور جنگل شب بودم برق ستاره های شب از من دور در چشم من که پردهء ظلمت داشت فانوس دست رهگذران : بی نور ************************ من مرغ کور جنگل شب بودم در قلب من همیشه زمستان بود رنگ خزان و سایهء تابستان در پیش چشم من همه یکسان بود *********************** یک شب که باد سُم به زمین میکوفت وز بال او شراره فرو میریخت یک شب که از خروش هزاران رعد گویی که سنگپاره فرو میریخت *********************** از لابلای تودهء تاریکی نوری درون لانهء من لغزید وز لرزه ای که در تن من اُفتاد بنیاد آشیانهء من لرزید *********************** یکدم فشار گرم سرانگشتش چون شعله، بالهای مرا سوزاند چون پنجه اش به روی تنم لغزید قلب من از تلاش تپیدن ماند *********************** زآن پس شبان تیرهء بی مهتاب منقار غم به خاک نمالیدم چون نور آرزو به دلم تابید در آرزوی صبح ننالیدم ********************* این نور گرم، نور تو بود ای عشق نور تو بود و آتش جاویدت من مرغ کور جنگل شب بودم بینا شدم به سُرمهء خورشیدت ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ زمزمهء چنگ من است رقص هر واژهء رقصنده به آهنگ من است **************** حجله آرای عروس غزلم مست نشاط تار گیسوی سخن هر شبه در چنگ من است ******************* هر که بر سینهء خود رنگ عشق مجاز برزد و گفت با خود که: در این مرحله همسنگ من است ****************** سپر انداز و پریشان ز دل صحنه گریخت لیک با بیخبران گفت: که در جنگ من است ***************** مست توحیدم و از پیر مُغان دم نزنم نامی از باده کشان گر ببرم ننگ من است **************** زنده آن مرد سیه پوست که با رنگ خداست مرگ بر کافر دلمرده حتی اگر همرنگ من است **************** ای بداندیش مرا طعنه مزن در ره دوست سخن از عشق خدا زادهء فرهنگ من است ****************** عاشق مردم غمگینم و دیوانهء عشق ناله فرسودهء شب مرغ شباهنگ من است ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ جای درنگ نیست صبرم تمام شد عشق است و ننگ نیست مُردم در انتظار من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نیست ********************* بر کوهها بزن از قله ها بیا من مرغ خسته ام بسیار تیره شب که به الماس اشکها در انتظار شیشهء شب را شکسته ام ********************* من مرغ خسته ام من پای بسته ام دیرست ای اُمید جای درنگ نیست صبرم تمام شد عشق است و ننگ نیست مُردم در انتظار من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نیست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ به من چه میگذرد؟ که چنین روز و شب زمن دوری من سزاوار مهربانی تو نیستم، جان من تو معذوری **** تو چه دانی؟ که آه حسرت من چه روانسوز آتشی شده است؟ تو چه دانی؟ که شعلهء این آه چه شررهای سرکشی شده است؟ **** تو چه دانی؟ چو گریم از غم تو بند بند تنم چه سان لرزد؟ تو چه دانی؟ چو میبرم نامت پیش چشم من این جهان لرزد **** تو چه دانی؟ چگونه مینالم؟ ناله این نیست شیون است ایدوست شیون روح داغدیدهء من بر مزار دل من است ایدوست **** تو چه دانی؟ چو گاه میگوئی که تو را بیش از این نخواهم خواست در سر من چه شور و غوغائی در دل من چه آتشی برپاست **** تو چه دانی؟ که بیخبر ماندن زتو عشقم چه عاقبت سوزست؟ تو چه دانی؟ به چشم مهجورم سالها کمتر از شب و روزست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ که این زمانه نماند نیاز دلشُده و ناز دلبرانه نماند ************* گُلی ز گُلشن فرصت بچین و یاد خزان باش همیشه باغ جوانی پُر از جوانه نماند ************** به باد رفتن گُلهای زرد با دل من گفت: خزان خواجه ز ره آید و خزانه نماند ************** دل شکستهء ما را بخر به نیم نگاهی که دلنوازی چشم تو جاودانه نماند ************** نشان گرفت دلم را دو چشم مست تو اما مُدام تیر نگاهت به این نشانه نماند *************** تو این چنین که کمر بسته ای به کُشتن عاشق عجب مدار که دلداده در میانه نماند *************** ز عشق گُل بشنو بانگ بلبلان که به یکدم بهار بگذرد و لذت ترانه نماند ************** به پای دوست چنان سر فرود آر که از ره حیله به دست دشمن بیهوده گو بهانه نماند ************** اگر که دل نباشد استخوان تن به چه ارزد؟ صفای خانه مجو گر خدای خانه نماند *************** مباد آنکه ز بیداد دشمنان محبت به خلوت شب ما نجوای عاشقانه نماند ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ مرجان بود یا که او را نفس آینه در دندان بود *************** روح خورشید و صفای سحر و خندهء صبح در نهانخانهء رخسار و لبش پنهان بود ************** دست کوتاه نسیم سحر از شدت شوق تا به گیسوی بلندش برسد، لرزان بود ************ چشم او پنجرهء نور به شبهای بهار زلف او بر سر هر باغ گلاب افشان بود ************** نگهی کرد در آیینه و افتاد به راه آنچنان مست شد آیینه که سرگردان بود ************* چون به هر کوچهء گُل پای نهاد از سر ناز چشم نرگس به تماشای قدش حیران بود *********** شب مهتاب چو با ناز خرامید به باغ تا سحر از نگهش دختر گُل خندان بود ************ دختر زُهره ز دیدار دو چشمش سرمست به نشاط آمد و در بزم فلک رقصان بود ************** آرزو کردن یک بوسه به پایش مشکل لیک جان دادن پیش نگهش آسان بود ************ روح من گفت: ملک بود که گامی زد و رفت عقل حیرت زده ام گفت که: شاید جان بود *********** ظن من با دودلی گفت: ندانستم کیست شاید از عالم بالا به زمین مهمان بود ********* چه مسیحا نگهی داشت که درمانم کرد به دل من ملک و در نظرم انسان بود ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نور خدا نیست تو را دردی بُود کآن را دوا نیست ************* یکی گفتا که: ایزد در کجا هست؟ به او گفتم که: ای غافل کجا نیست؟ ************** فروغش در دل روشن هُویداست و لیکن تیره دل گوید: خدا نیست **************** مگر رُخسار خود روشن توان دید؟ در آن آیینه که در وی صفا نیست؟ **************** نصیب زرپرستان زردروئی است نشان روسپیدی در طلا نیست *************** عجب دردی بُود دنیاپرستی که درمانش به قانون شفا نیست **************** بیا ای خواجه دنیا را رها کن وگرنه جانت از چنگش رها نیست ***************** به درویشان دلی تابنده دادند که یک دانگش نصیب اغنیا نیست ******************* چه آتشها که در کاخ ستم ریخت مگو دیگر اثر در ناله ها نیست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ مرا هرچه از جور دنیا گذشت ***** ز شب تا سحر کاروان خیال مرا همچو خواب از برابر گذشت ***** چو گفتم: جوانی، بگفتا: دریغ چو گفتم: وفا، گفت: دیگر گذشت ***** مرا یاد روی تو در اشک و آه گاه از آب و گه ز آذر گذشت ***** فراموش کردی ز یاد تو رفت همه هرچه گفتی تو یکسر گذشت ***** که گفتی: مشو دور از آغوش من که گفتی: مرا باش در بر گذشت ***** که سوگند خوردی به مهر و وفا که از تو مرا بود باور گذشت ***** که مرغ نگاه تو پر میگشود مرا از بر دیدهء تر گذشت ***** فراموشم از دل نخواهی شدن ز تو گر گذشت و ز من گر گذشت ***** چو ای خواب گشتی هم آغوش او یکی از من او را بگو سرگذشت ***** نبود اینچنین روزگارم تباه اگر داشتی ای فسونگر! گذشت ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ طراز بناگوش میکنی مهتاب را ز رشک، سیه پوش میکنی --------------------------- گیرم که نام من زلبت محو گشت و مُرد یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟ ------------------------------ آغوش من به روی اجل باز مانده است ای مه تو با که دست در آغوش میکنی؟ ----------------------------------- طوفان خون و دود دل و موج اشکها این است سرگذشتم اگر گوش میکنی ---------------------------------- ساقی حدیث باده به غیر از فسانه نیست افسون چشم توست که مدهوش میکنی ---------------------------------- سرمایهء وجود به تاراج میدهی یغمای جان و دل و دین و هوش میکنی -------------------------------- در تنگنای خون به غزلهای آتشین ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ من و جان بی اُمید من بودم و شبی که به پایان نمیرسید *************** جسمی که سر به سر همه غم بود و درد و درد چشمی به کام اشک که یکدم نیارمید ***************** جانی که سوخت از تب و آهی به لب نراند دردی که جان کشید و زجان پا نمیکشید ****************** اندیشه ای که جُز سر کوی تو ره نداشت اشکی که جُز به یاد تو بر رُخ نمیدوید ****************** ای خفته راز خوشدلیم در نگاه تو وی دیده ام به راه نگاهت شده سپید ******************** ای بوسهء تو تلخی عمرم ز یاد بر وی خندهء توام همه از زندگی نوید ******************** هر لحظه با خیال تو گفتم هزار بار ای کاش چون خیال تو گوش تو میشنید ***************** ای کاش دور از لب جانم لبت نبود یا آنکه در هجران تو جان به لبم نمیرسید ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ مست گل آواز سروش دیده پر اشک و لبم بسته و جانم به خروش ******** دلربا زمزمهء بلبل شوریده به باغ نرم نرمک غزل باد بهاری درگوش ********* شب .مهتابی و بزم چمن از نقره سپید ماه در جلوه چنان دختر مهتاب فروش ********* بانوی بید سر زلف برافشانده به باغ شانه میزد همه دم باد سحر بر گیسوش ********** عندلیبی به کنار گل و سرگرم نیاز که ببین حال من و ناز به عاشق مفروش ******** روی گل در عرق شرم ز تشویش وصال پربگشادهء بلبل زدوسو چون آغوش ******** مست آن منظره ها بودم و دیوانهء دوست آنچنان مست که افتادم و رفتم از هوش ********* نقشها بُلعجب و چهرهء نقاش نهان جان عارف همه روشن ز تماشای نقوش ******** سرخوش از بادهء توحید نخُفتم تا صبح کاشکی هر نفسم عمر برآید چون دوش ********* چه شب عمرفزایی، همه مستی همه شور چه بهاری چه هوایی، همه لذت همه نوش ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ای در فضای فکر من ساکن تو خود نقاش صد موجی چرا من در سخن ساکن ******************* گهی رعد پُر از برقم به اوج ابرها پران زمانی سنگ خاموشم به دامان دمن ساکن ****************** به شب طوفان تشویشم گریزند لحظه ها از من سحر تصویر بی جانم درون قاب تن ساکن ******************** پر از بُغضم، پُر از حرفم پُر از اشکم، پُر از دردم روانم در فضا نالان تنم در پیرهن ساکن ***************** به صحرا باد پیچانم، پریشان حال و پُرجوشش به گُلشن بید تن خشکم برای سوختن ساکن **************** ز جوش روح مغشوشم چه میفهمم، چه میگویم دوچشمم خیره بر نقش و زبانم در دهن ساکن ***************** من از این خاک جوشیدم در اینجا باده نوشیدم اگر میرم وگر مانم مُدامم در وطن ساکن ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ جای درنگ نیست صبرم تمام شد عشق است و ننگ نیست مُردم در انتظار من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نیست ********************* بر کوهها بزن از قله ها بیا من مرغ خسته ام بسیار تیره شب که به الماس اشکها در انتظار شیشهء شب را شکسته ام ********************* من مرغ خسته ام من پای بسته ام دیرست ای اُمید جای درنگ نیست صبرم تمام شد عشق است و ننگ نیست مُردم در انتظار من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نیست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ آسمان پیداست نه آسمان، که ز یک مردمک جهان پیداست ************** تو مست حق نشدی گرچه رنگ بادهء ناب بدون جام ز هر شاخهء رزان پیداست *************** به پرده پردهء قدرت اگر نظر فکنی به چشم عشق بسی نکتهء نهان پیداست *************** نشانه هاست از او روشنای چشم تو کو؟ به هر طرف نگری صُنع بی نشان پیداست **************** زبان برگ سحرگه به گوش گُل میگفت: که یار در غزل مرغ نغمه خوان پیداست ****************** بگو به ظلمتیان برای روشنی دلها چراغ های درخشان در آسمان پیداست **************** سفر نمیکنی از خود وگرنه تا بارگاه دوست منازلی است که راهش ز کهکشان پیداست **************** چه بهره ای است تو را در بهای عمر عزیز ز گفته شرم مکن سودت از زیان پیداست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ شیفتهء بیان تو وقت سخن چه میکنی؟ گُل دمد از لبان تو **************** چشم منی ز هر نظر جان دهمت به یک خبر حرف محبتی اگر بشنوم از زبان تو **************** عاشق چشم بسته ام بسکه دویده خسته ام یک دم اگر ببینمت جان بدهم به جان تو **************** ای همه چاره ها ز تو نور ستاره ها ز تو شب منم و دو چشم تر خیره بر آسمان تو ***************** عقل ز تو کنایتی خلق ز تو حکایتی نیست تو را نهایتی کس نداند نشان تو **************** بندهء بینوا منم گمشده در خطا منم یار تویی گدا منم آمده در امان تو **************** ای ز نگاه ما نهان لیک عیان تر از عیان شمس و قمر بر آسمان شعلهء کهکشان تو **************** من به زمانه چیستم؟ بی مدد تو نیستم هستم اگر بایستم در صف عاشقان تو ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ جای من است لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است ***************** رخت بربست ز دل شادی و هنگام وداع با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است ****************** دل تماشایی تو دیده تماشایی دل من به فکر دل و خلقی به تماشای من است ****************** آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز پای پُر آبلهء بادیه پیمای من است ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ در پیچ و تابم میبرد بر رویم افشان کن که من زین قصه خوابم میبرد ******************* از پُشت ابر زلف خود گر چهره بنمایی به من رُخسار جان افروز تو در ماهتابم میبرد ***************** یاد زمان کامها وآن نامه ها ، پیغامها همراه آه آتشین در التهابم میبرد ******************* چون بنگرم در آینه یاد از جوانی میکنم وآن خاطرات شاد من سوی شبابم میبرد ******************* گاهی کنم دل را خبر کآمد تو را وقت سفر ناگه غم بی توشگی در اضطرابم میبرد ******************* گویم که بُگذر از هوس شاید بمانی از نفس اما ز غفلتهای دل دوباره خوابم میبرد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ زمزمهء چنگ من است رقص هر واژهء رقصنده به آهنگ من است **************** حجله آرای عروس غزلم مست نشاط تار گیسوی سخن هر شبه در چنگ من است ******************* هر که بر سینهء خود رنگ عشق مجاز برزد و گفت با خود که: در این مرحله همسنگ من است ****************** سپر انداز و پریشان ز دل صحنه گریخت لیک با بیخبران گفت: که در جنگ من است ***************** مست توحیدم و از پیر مُغان دم نزنم نامی از باده کشان گر ببرم ننگ من است **************** زنده آن مرد سیه پوست که با رنگ خداست مرگ بر کافر دلمرده حتی اگر همرنگ من است **************** ای بداندیش مرا طعنه مزن در ره دوست سخن از عشق خدا زادهء فرهنگ من است ****************** عاشق مردم غمگینم و دیوانهء عشق ناله فرسودهء شب مرغ شباهنگ من است ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ به خندیدن گُل دیدن روی تو خوشتر بُود از دیدن گُل *********** گُل لطیف است و ندارد نفسی تاب نسیم لرزه آرد به تنم لحظهء لرزیدن گُل ************** بستر عشق به یاد آورد و مستی وصل حالت جنبش پروانه و بوسیدن گُل *************** دل معشوق هم از دوری عاشق خون است گوش کن در غم مرغان چمن شیون گُل ************* یارم آمد به چمن نازکُنان ، غلت زنان بستر سبز چمن دیدم و غلتیدن گُل *************** بوسه ام از گُل لب داد و خرامید به باغ مست لبها شدم و مست خرامیدن گُل ***************** هرچه دلشادتری عمر تو کوتاه تر است چیدن گُل بُود از خنده و رقصیدن گُل **************** گر ندیدی که گُلی بر لب گُل بوسه زند گُلرخان را بنگر موقع بوئیدن گُل ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ آینهء ماه به دست جلوه ای کرد که ابریشم خوابم بگسست ********************* گفت: برخیز و به دریاچهء مهتاب نگر هیچ عاشق در دل را به رُخ ماه نبست ******************* دیده بر قصر فلک دوخته بودم به سکوت ناگه از مشرق جان برق اُمیدی برجست ****************** تور اندیشه رها کردم و رفتم تا دور عاقبت ماهی زرین من اُفتاد به شست ****************** همه تن شوق و شعف بودم و همراز نیاز که دلآرام من از پنجره آمد سرمست ***************** آنکه عُمری دل من بهر وی آرام نداشت لحظه ای جلوه گری کرد و به جانم پیوست ***************** از طلوعش به شبم تافت بسی چشمهء نور گشت چون سینهء سینا دل معشوقه پرست **************** ماه با دیدن او کنده شد از سقف فلک بر زمین آمد و در بزم من و یار نشست ***************** گفت: کای چشم و چراغ دل خورشیدوشان عقل باور نکند چون تو گلاندامی هست ****************** تا ببینی رُخ خود را به دلآرایی ها آمدم ازپی دیدار تو آیینه به دست **************** چشم شب چون تو ندیده است به عالم تا بود سعی خورشید نیابد چو تو نوری تا هست ******************* ای دریغا که سحر آمد و اندیشهء من دست غفلت شد و بر باغ نظر پنجره بست ****************** دختر مهر به صبح آمد و در قصر سپهر آتشی ریخت کزآن آینهء ماه شکست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ در مرغ شباهنگ گرفت نگهی کردی و گُل خنده زد و رنگ گرفت ******************** عکسی افتاد ز رُخسار تو در بزم وجود شعله ای بر زد و در سُرخی نارنگ گرفت ******************* آسمان در شب دیدار تو بزمی آراست ماه در جلوه شد و زهره به کف چنگ گرفت ******************* عجبی نیست مرا از شب موسی در طور که تجلای تو برقی شد و در سنگ گرفت ******************* دل اگر سوی خدا بود تجلیگه اوست هر که برتافت از او آینه اش زنگ گرفت ****************** سپر افکندم و خاموش نشستم که خیال عرصه را بر من و میدان سخن تنگ گرفت ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ امشب بیا صفا کن جامی بریز و جانم جام جهان نما کن *************** ای من فدای دستت وآن چشم نیمه مستت امشب مرا به مستی از خویشتن جدا کن *************** ای ماه سرو بالا ای سرو ماه سیما هجران بلای ما شد آزادم از بلا کن *************** یکدم به مهربانی بگشا گره ز ابرو سر نه به سینهء من گیسو به ناز وا کن *************** از آن دو چشم خونریز و آن قامت بلاخیز شوری به جانم افکن هنگامه ای به پا کن ***************** عُمر من و تو ای گُل چندان وفا ندارد در این دو روز فرصت ای بیوفا وفا کن *********** بیگانه ام کن از خویش دیوانه ام کن از عشق در خون بکش بسوزان بیداد کن جفا کن ************** روزی که لالهء سرخ روید ز تُربت ما ز آنجا اگر گذشتی آنروز یاد ما کن ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ چه تدبیری مرا؟ من که بیزارم ز کار گٍل چه تزویری مرا؟ ************* من که سیرابم چنین از چشمهء جوشان عشق خلق اگر با من نمیجوشد چه تاءثیری مرا؟ ************** من که با چشم حقارت عالمی را بنگرم سنگ اگر بر سر بکوبندم چه تحقیری مرا؟ **************** خامهء قدرت به نامم برگ آزادی نوشت ای اسیران زین گرامی تر چه تقدیری مرا؟ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دلی که حال دعا ندارد؟ چرا نگرید ز بینوائی کسی که دل با خدا ندارد ********************** زخواب مستی دو دیده وا کن به خلوت شب خدا خدا کن خدای خود را شبی صدا کن که درد غفلت دوا ندارد ******************** به هر کلامی که شور او نیست به هر سرائی که نور او نیست کلام بی او اثر نبخشد سرای بی او صفا ندارد ***************** زآزمندی چو بیقراران به شوق گنجی، اسیر رنجی جمال راحت نبیند آن کس که سر به کوی رضا ندارد **************** اگر دلی را به ناله آری ز برق آهش امان نداری بلا درافتد به هرچه داری که چوب یزدان صدا ندارد **************** چو آه مظلوم کند کمانه سرای ظالم شود نشانه چو برق بگریز از این میانه که تیر آهش خطا ندارد ************* چو مُرغ جانت زتن رها شد همیشه زنده است مگو کجا شد؟ کسی چو میرد مگو فنا شد که نقش هستی فنا ندارد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ بگو به او غم خود را به هر زبان که بدانی ********* شبان تیره به مژگان چراغ اشک برآویز که آتش دل خود را به گریه ها بنشانی ********** کجاست شمع یقین تو ای نشسته به ظلمت؟ رسیده عمر به پایان و باز هم به گمانی! ******** صلای رحمت عامش تو را به لطف بخواند به هر نفس که از او غافلی به کام زیانی ******** چه سالها که زعمرت گذشت و باز جنینی چه سعی ها که نکردی و در هوای جنانی ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ فرعونهای خفته به کام سیاه مرگ حکام مومیائی در شیشه ها اسیر با چشمهای مات و دهانهای نیم باز فریاد میزنند: "این دستهای لاغر و خشک ونحیف ما یکروز بوسه گاه سران سپاه بود" در پنجه های ما که پراست از غبار مرگ فرمان سرنوشت سپید و سیاه بود ************ چنگال ما گلوی بسی بیگنه فشرد خون هزار بردهء مسکین به خاک ریخت بازوی ما که در رگ خود خون ظلم داشت سرهای بیشمار به خاک هلاک ریخت *************** این چشمها که روزن خاموش قرنهاست با یک نگاه جان بسی ناتوان گرفت این حفره های شوم که طرح دهان ماست با یک سخن زمردم بیکس امان گرفت *********** در کاسه های جمجمهء خاکسود ما اندیشهء خدائی وباد غرور بود در تنگنای حنجرهء پر سکوتمان فریاد خود ستائی و آوای زور بود *********** با دست برده بر زبر و زیر قصرمان خشتی زنقره خشت دگر از طلا زدیم از خون بیگناه که رنگ شراب داشت مست غرور تکیه به تخت خدا زدیم ************ اما دریغ دورهء شوکت به سررسید تالار پر شکوه خدایان مغاک شد سرهای پر غرور سلاطین به باد رفت وآن کاخهای سر به فلک "تل خاک" شد ************ با عبرت نگاه به فرعون دوختم گفتم به زیر لب: دیدی که آفتاب ستم بی فروغ بود؟ دیدی که روزهای طلائی به شب نشست؟ وآن شوکت و جلال شیاطین دروغ بود؟ ********* دیدی که خشتهای زر و سیم قصر تو چون سرمه رفت در دهن گردبادها؟ دیدی که دست مرگ گلوی تو را فشرد؟ رفت آن جلال و جاه دروغین ز یادها؟ ****************************** روی ماهشان کز وجاهت میشود آیینه خاطر خواهشان ************ تلخ رویان یار ابلیسند و همخویان دیو اهرمن ها را ببین در هیئت اشباهشان ********** تا ابد شاهنشهان را فرصت بیداد نیست میرود روزی به یغما خیمه و خرگاهشان ********** بس عجب دارم زدنیا پیشگان زآن رو که هست آرزوهای دراز و فرصت کوتاهشان ********** عارفان شاهنشه وقتند در اقلیم فقر خواجهء گنج آشنا هم خادم درگاهشان ********** سجده گاه حق پرستان خاک گرم کوی دوست بوسه گاه شه پرستان پای شاهنشاهشان ********** زرپرستان همسفر با ما شدند اما دریغ در هوای سیم و زر از ما جدا شد راهشان ********** تیره جانان را تن پاکست و روح پاک نیست میکشد روزی به خواری فکرت گمراهشان ********* طاغیان را حسرت تلخیست با بتهای خویش بندگان را خلوت گرمیست با الله شان ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ زمزمهء چنگ من است رقص هر واژهء رقصنده به آهنگ من است **************** حجله آرای عروس غزلم مست نشاط تار گیسوی سخن هر شبه در چنگ من است ******************* هر که بر سینهء خود رنگ عشق مجاز برزد و گفت با خود که: در این مرحله همسنگ من است ****************** سپر انداز و پریشان ز دل صحنه گریخت لیک با بیخبران گفت: که در جنگ من است ***************** مست توحیدم و از پیر مُغان دم نزنم نامی از باده کشان گر ببرم ننگ من است **************** زنده آن مرد سیه پوست که با رنگ خداست مرگ بر کافر دلمرده حتی اگر همرنگ من است **************** ای بداندیش مرا طعنه مزن در ره دوست سخن از عشق خدا زادهء فرهنگ من است ****************** عاشق مردم غمگینم و دیوانهء عشق ناله فرسودهء شب مرغ شباهنگ من است ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ چون عاشقی دیوانه افتادم به پایش ***** گفتم سلامی، از نگاهش گُل برآمد پرزد دلم پروانه آسا در هوایش ***** از شوق رویش لرزه می افتد به جانم وقتی ز شوق بوسه میلرزد صدایش ***** ای کاش مرگ و زندگی در دست من بود تا هر نفس صدبار میمُردم برایش ***** چشم رهایی بسته ام از دام زُلفش از بس گرفتارم به گیسوی رهایش ***** گویی نسیمی میوزد بر برگ گُلها آندم که چالی میدمد از گونه هایش ***** چشمان او هر لحظه رنگی تازه دارد از چشم بدخواهان نگهدارد خدایش ***** گر در بهای بوسه از من جان بخواهد با بوسهء گرمی کنم جان را فدایش ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ای عشق من ای بی من و همیشه با من یاد تو چون پرستوها و یا چون لک لک های مهاجر لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند گفته ای که نام مرا بر لبانت با اشک میشویی و من همیشه یاد تو را در پریشانی خیال میپیچم ******************** ای عطر عاطفه ای تجسم محبت پروازت مبارک باد من هنگامی که مرغان دریایی پرواز شوخ و شنگ خود را آغاز میکنند و گه گاه بر موج تن میسایند سفر را در ذهنم تداعی میکنند سفری که آرزویش آسان است و پروازش مشکل ****************** عزیزترینم خطی است در کنار اُفق و دوردست دریاها که خط جدایی ماست تو هنگامی که بر بالهای عقاب سفر نشستی پرواز کردی و از آن خط گذشتی گویی که آن خط مرز جدایی من و تو است گویی که آن خط دیوار حصار بلندی است و ما در دو سوی دیوار فریاد میزنیم و اشک میریزیم یکدگر را میشناسیم صدای هم را میشنویم اما چهرهء همدیگر را نمیبینیم *************** محبوب دلم غروب ها شفق را به تماشا مینشینم سفر خورشید را میگویم چه زیبا سفر میکند اما چه غریب و تنها چه بی مشایعت چون عروسی با تور ابر نخست میخندد و سپس میگرید و آرام آرام به دیار تو می آید من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را من وداعش را میشنوم و تو سلامش را من بدرودش را و تو درودش را ****************** از من قهر میکند و با تو آشتی میخواهم به او پیغام دهم تا سلام مرا هم به تو بازگوید اما صدایم را نمیشنود و در آنسوی دیوار پنهان میشود در این هنگام است که لبخند تو را در برکهء اشک خویش تماشا میکنم و چه تماشای دلپذیری خود را فریب میدهم که اگر من میگریم تو میخندی و اگر پیام آور من نیست نگاه مرا با نگاه تو هماهنگ و متصل میکند ببین به چه چیزها دلخوشم ***************** ای عشق من ای همسفر با تمام سالهای جوانیم تا به ابد من و تو یک روح در دو پیکریم یک معنی در دو واژه ایم یک خورشید در دو آسمانیم و یک عشق در دو سینه ایم ********************* نمیدانم که بازهم بنویسم یا نه آیا تو میخوانی؟؟؟ آیا تو هم مرا دوست داری؟؟؟ ........................ عزیزترینم تا دیداری دوباره ،..... خداحافظ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ که بس موئیده باشم تو را در اشکها شوئیده باشم ***** شبی خواهم که گرد رنجها را به لبها از لبت روبیده باشم ***** شبی خواهم که تا چشم سحرگاه دو چشمان تو را بوسیده باشم ***** شبی خواهم که در آغوش مهتاب در آغوشم تو را پوشیده باشم ***** شبی خواهم که چون صبحش برآید سرا پای تو را بوئیده باشم ***** شبی خواهم که سر مستانه در جام تو را با هر نفس نوشیده باشم ***** شبی خواهم نهان در گیسوانت به هم آشفته و ژولیده باشم ***** ندانم گر شود قسمت چنین شب دل گمگشته را جوئیده باشم؟؟؟ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ که به بیزاریش نمی ارزد ********** بی تو عمر آنچنان پراز درد است که به بیماریش نمی ارزد ********** بی تو ساغر به گردش آوردن نه سروری نه حال میبخشد ********** بی تو مستی به جای بیخبری پای تا سر ملال میبخشد ********* بی تو سیر و سفر به باغ بهشت خیمه بردن به شوره زارانست ********* بی تو در بین جمع بنشستن سر نهادن به کوهسارانست ************* بی تو خواب نشاط آور صبح همچو سنگی به سینه سنگین است *********** بی تو هر گونه لذت و عیشی چون اجل در کنار بالین است ************ بی تو هرگونه شعری و سازی داستانگوی نامرادیهاست ************ بی تو هر بانگ مرغ خوشخوانی خبر شوم مرگ شادیهاست ************* بی تو هر خندهء جنون آمیز گریه بر گور آرزومندیست *********** بی تو این خنده های محنت بار گُل بی بوی یاس پیوندیست ************ بی تو در بزم اهل دل رفتن خود فریبی به شوق بیخبریست ************ بی تو هر شعر بر زبان آید سرگذشتی ز درد دربدریست ********* تا به چشمت کسی نظر نکند خبر از حال من کجا دارد؟ ********** بکن آزارم آنچه بتوانی دل من هم بدان خدا دارد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ندارند آگهی از حال درویش *************** بود خواب سبکباران به دلخواه ولیکن خواجه میخسبد به تشویش **************** هزاران بار رنج افکنده بر پُشت نهاده گنج باد آورده در پیش ***************** غنی را قصرهای زرنگارست فقیران را نباشد کلبه ای بیش ************** دل زحمتکشان دریای پُر نوش شب گنج آوران صحرای پُر نیش *************** به درویشان دلی آرام دادند غنی، ترسنده از بیگانه و خویش ***************** توانگر چیست؟ بیماری گرفتار درون آشفته و غمگین و دلریش ***************** فقیر، آسوده خاطر، خنده بر لب توانگر، بد زبان، بد دل ، بداندیش *************** تو ای مجنون زر با من میامیز که بیزارم ز دزدان درم کیش **************** تو و تشویش زر در عمر ننگین من و خواب گُوارا در شب خویش ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ بندهء غم باش من زنده به عشقم تو به دینار و درم باش ***************** ما را همه دم قبلهء دل سوی صمد بود ابلیس تو را گفت که : در بند صنم باش ***************** آینده ندانی تو و بگذاشته بگذشت اکنون غم دنیا مخور و بندهء دم باش **************** تا بار ندامت نبری بذل درم کن تا رنج قیامت نکشی مرد کرم باش ******************* رنج از تو بُود گنج نصیب دگرانست گو صاحب اقبال کی و مسند جم باش ******************** هر کس به جهان عاشق اندیشهء خویشست ما پیرو دادیم تو هم یار ستم باش ******************** بیدار نبودی نفسی دیو تو را گفت : غفلت زدهء دل شو و در خواب عدم باش ****************** خود شعله زدی بر دل پُر آز ، وگرنه معشوق تو را گفت : که در باغ ارم باش ***************** در شور دعا وقت سحر گفت سروشی : در کعبهء دل سیر کن و سوی حرم باش ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ زیرا که با بهشت رُخش آشنا شدم آسوده گشتم از همه غمهای روزگار آنشب که در کمند غمش مبتلا شدم ************** چون دوختم نگاه پریشان خویش را بر آن دو چشم روشن خندان رازگو جانی دوباره داد دل مردهء مرا آن برق زندگی که دمید از نگاه او **************** چون مست از نوازش چشمان او شدم دیدم که زندگانی من از برای اوست هر حرف او ترانهء پُر شور آرزو هر کار او نشانهء عشق و وفای اوست ******************* سالها پیش بود که مست نشاط عشق خواندیم یار خویش عدوی زمانه را سالها پیش بود که غافل ز سرنوشت بستیم عهد زندگی جاودانه را ******************* میگفت او که: زندگی ما چه میشود؟ گفتم که: زندگی به مُراد دل منست بستیم صد اُمید به آینده، ای دریغ باور نداشتیم که آینده دشمن است ****************** روز جدائی آمد و دامان من گرفت آهوی من که از همه عالم رمنده بود گریان و اشکبار ز هم دور میشدیم اما امید در دل ما مست خنده بود ******************* سالها پیش بود که میخواندم این سُرود شادم که در کنار تو زیبا نشسته ام اما ......... امروز ببین که چنین خوار و بی امید با آرزوی مرگ در اینجا نشسته ام ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ هر زمان نخواهد ماند چه جای کام؟ کز ایشان نشان نخواهد ماند ********************** ز راه سُخره مخند ای جوان به قامت پیر که تیر قد تو هم بی کمان نخواهد ماند ********************** چو نوبت تو رسد فرصت رهایی نیست ز چنگ مرگ کسی در امان نخواهد ماند ******************** ز زنگ قافله فریاد کوچ می آید چنانکه آتشی از کاروان نخواهد ماند ****************** به روز واقعه منظومه ها فرو ریزند چراغ مهر بر این آسمان نخواهد ماند ******************** بهار و باغ دگر جستجو کن ای بلبل که با نسیم خزان آشیان نخواهد ماند ********************** به دوستی قسم ای یار مهربان که مُدام جهان به کام دل دشمنان نخواهد ماند *********************** پیاده را بنگر چون سواره میگذری که این سمند تو را زیر ران نخواهد ماند *********************** بهار میرسد از راه و گُل به جوش آید بگو به بلبل غمگین خزان نخواهد ماند ********************** سبک به شانهء من سر نهاد و دانستم همیشه یار به من سر گران نخواهد ماند ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ هوس خواب نباشد شوری که به دریاست به مرداب نباشد *********** هرگز مُژه بر هم ننهد عاشق صادق آن را که به دل عشق بُود خواب نباشد ************* در پیش رُخت کیست که از پا ننشیند؟ یا زُلف تو را بیند و بیتاب نباشد؟ ************ چشمان تو در آینهء اشک چه زیباست نرگس شود افسرده چو در آب نباشد ************** گفتم: شب مهتاب بیا ناز کُنان گفت: آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

