عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
من و جان بی اُمید من بودم و شبی که به پایان نمیرسید *************** جسمی که سر به سر همه غم بود و درد و درد چشمی به کام اشک که یکدم نیارمید ***************** جانی که سوخت از تب و آهی به لب نراند دردی که جان کشید و زجان پا نمیکشید ****************** اندیشه ای که جُز سر کوی تو ره نداشت اشکی که جُز به یاد تو بر رُخ نمیدوید ****************** ای خفته راز خوشدلیم در نگاه تو وی دیده ام به راه نگاهت شده سپید ******************** ای بوسهء تو تلخی عمرم ز یاد بر وی خندهء توام همه از زندگی نوید ******************** هر لحظه با خیال تو گفتم هزار بار ای کاش چون خیال تو گوش تو میشنید ***************** ای کاش دور از لب جانم لبت نبود یا آنکه در هجران تو جان به لبم نمیرسید ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

