آکواریوم تا اقیانوس AQUARIUM TO OCEAN

عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی

سلام بر معشوق!

که چهره اش قمر و چشم او ستارهء اوست

***************

سلام ما بر عشق!

که قطره قطرهء اشک شبانه چارهء اوست

*************

سلام بر عاشق!

که راحت دل معشوق دیدن دوبارهء اوست

**************

به چشم یار سلام!

که سوز ما ز نگاه وی و شرارهء اوست

**************

سلام من به سپهر!

که زینت شب ما، ابر پاره پارهء اوست

**************

به شب سلام، سلام!

که هر ستارهء رخشنده گوشوارهء اوست

***************

سلام بر شبنم!

که غنچه، بستر و گلبرگ، گاهوارهء اوست

***************

سلام بر مادر!

که دیدهء همگان، عاشق نظارهء اوست

**************

به کردگار سلام!

که خلق عالم و آدم به یک اشارهء اوست

**************

به حق سلام، سلام!

که هر جا طلوع زیبائیست

نشان نعمت و الطاف آشکارهء اوست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۴ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

نسیم خاک کوی تو

بوی بهار میدهد

شکوفه زار روی تو

بوی بهار میدهد

*************

چو دسته های سُنبُل

کنار هم فتاده ای

به روی شانه موی تو

بوی بهار میدهد

****************

چو برگ یاس نورسی

که دیده چشم من بسی

سپیدی گلوی تو

بوی بهار میدهد

******************

تو ای بنفشه موی من

بیا شبی به کوی من

که صبح کامجوی تو

بوی بهار میدهد

******************

تو ای کبوتر حرم

ترانه های صبحدم

بخوان که های و هوی تو

بوی بهار میدهد

******************

برای من که جُز خزان

ندیده ام در این جهان

بهشت آرزوی تو

بوی بهار میدهد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱:۴۱ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

تو که جان جهانی

تو که ماه زمانی

چه باشد بنشینی

غمم را بنشانی

***************

دلم بهر تو جوشد

به یادت بخروشد

چه شادم که همه عمر

در این خانه بمانی

**************

تو ای پیک بهاران

چه باشد که به یاران

پیامی بفرستی؟

سلامی برسانی؟

*************

تو سرمست غروری

گُل باغ سروری

اگر من همه رنجم

غم ما که ندانی

*************

فغانا ز اسیری

مرا در سر پیری

به هر دم بفریبی

به هر سو بکشانی

************

تو را من چه بخوانم؟

حدیثت نتوانم

نه در خانه عیانی

نه از دیده نهانی

**************

غم آلود زمانم

که همرنگ خزانم

مکن خسته چنانم

که جبران نتوانی

****************

خدایا ز عنایت

نسیم سحرم کن

که در باغ و چمن ها

به هر سو بدوانی

****************

به هر سو که دویدم

به سامان نرسیدم

بیا تا دل ما را

به سامان برسانی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت ۵:۲۲ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

صدگونه زحمت داده ام،

صدگونه رحمت کرده ای

دیدی زمن صد غفلت و،

صدها محبت کرده ای

******************

در من تو میجوشی نه من،

وین می تو مینوشی نه من

چون شکرت ای ساقی کنم،

از بس کرامت کرده ای

**************

هرجا که افتادم ز پا،

ناگه تو را کردم صدا

غافل که آندم هم مرا،

نوعی هدایت کرده ای

****************

تا آزم از نابخردی،

چون کودکان چوبم زدی

دریای رحمت بود اگر،

گاهی عقوبت کرده ای

**************

من چیستم؟ من کیستم؟

این عاریت من نیستم

من هیچم ای بود ابد،

با من مروت کرده ای

***************

من در قفس، دل در هوس،

ای با من اندر هر نفس

خاری از این گلزار را،

مشمول عزت کرده ای

***************

جز او چه در گیتی بپا؟

او مایه بند نقشها

دیدی به جز او هرچه را،

ای دیده غفلت کرده ای

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت ۲:۲۷ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

نغمه از عشق تو در

مرغ شباهنگ گرفت

نگهی کردی و گُل خنده زد و

رنگ گرفت

********************

عکسی افتاد

ز رُخسار تو در بزم وجود

شعله ای بر زد و

در سُرخی نارنگ گرفت

*******************

آسمان در شب دیدار تو

بزمی آراست

ماه در جلوه شد و

زهره به کف چنگ گرفت

*******************

عجبی نیست مرا

از شب موسی در طور

که تجلای تو برقی شد و

در سنگ گرفت

*******************

دل اگر سوی خدا بود

تجلیگه اوست

هر که برتافت از او

آینه اش زنگ گرفت

******************

سپر افکندم و

خاموش نشستم که خیال

عرصه را بر من و

میدان سخن تنگ گرفت

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ساعت ۳:۴۴ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

آمد شبی کنارم،

آن بخت نو رسیده

شادی کنان، چو مرغی

کز دامگه پریده

*******

اندام او پرندین،

چون یاس نو شکفته

ابروی او هلالی،

چون ماه نو دمیده

*********

رخسارش از لطافت،

مهتاب نو بهاری

لبهایش از طراوت،

چون غنچهء نچیده

********

در باغ چون خرامید،

غوغای عشق برخاست

بلبل ترانه گویان،

گل پیرهن دریده

*******

نیلوفر از پس باغ،

سر میکشد که بیند

آن گردن بلورین،

وآن قامت کشیده

********

برق سرشک دیدم،

بر گونهء لطیفش

گویی که اشک مهتاب،

بر برگ گل چکیده

***********

بی زلف دلسیاهش،

وآن روی ماهتابش

ای بس که شب نخفتم،

تا لحظهء سپیده

************

گفتم ز شادمانی:

جانها فدای جانت

خوش آمدی که بی تو،

جانم به لب رسیده

************

چون چهرهء تو ماهی

در آسمان نبوده

مانند چشم مستت،

چشم فلک ندیده

************

لطف و صفای گل را

از چشم باغبان بین

نازم به آن خدائی،

کاین لعبت آفریده

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت ۲:۲۴ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

همه شب دارم

دلکی پُر خون

شبکی مست از

 می نابم کن

 

به یکی عشوه،

به یکی افسون

مه من مستم کن و

خوابم کن

************

تو اگر مهری،

تو اگر ماهی

تو اگر اشکی،

تو اگر آهی

 

همه دلبندی،

همه دلخواهی

به عتابم گیر و

جوابم کن

*************

گلکت خندان،

لبکت زیبا

سخنت شیرین،

دلکت شیدا

 

من اگر فرزانه

اگر رسوا

تو همان دیوانه

خطابم کن

*************

من اگر دیوانه

اگر مستم

به کمند عشق تو

 پا بستم

 

به یکی عشوه

ببر از دستم

به یکی افسانه

به خوابم کن

*****************

لبکت بوسم،

دهنت نازم

شکرت نوشم،

 سخنت نازم

 

سر زلف

پُر شکنت نازم

همه چینم کن،

همه تابم کن

**************

تو اسیر و

دربدرم کردی

تو به رسوائی

ثمرم کردی

 

به فسونی

بی خبرم کردی

به فریبی

موج سرابم کن

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱:۳ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

ای یار گمشده

من در سکوت خلوت شبهای تلخ خویش

در جستجوی تو مرغ خیال را

پرواز میدهم

همراه هر نسیم به هر سوی میدوم

نام تو را به زمزمهء عاشقانه ای

آواز میدهم

************************

در صحن باغ های جهان میخزم به شوق

تا در شکوفه ها یا در دهان گُل

شاید ز خنده های تو یابم نشانه ها

.....................

تا بشکفم به روی تو در صبح نوبهار

ره میبرم به نطفهء سبز جوانه ها

.....................

تا بوسه ای به خواب ربایم ز گونه ات

در ماهتاب میدمم و با چراغ ماه

پر میکشم به روزن خاموش خانه ها

****************************

ای یار گمشده

خود را نهان کنم به شعاع نگاه ها

شاید که بوسه ای بستانم ز روی تو

پنهان شوم به عطر لطیف نسیم صبح

تا عاشقانه پنجه بسایم به موی تو

*************************

ای یار نازنین

ای آفتاب گمشده در ابرهای تیره

بار دگر به شام تنهایی طلوع کن

باز آ و در نوازش لب های کامبخش

با بوسه ها حکایت نو را شروع کن

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۲:۵۵ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

چون باغ ستاره

که شب از پنجره پیداست

در آینهء چشم تو

صد منظره پیداست

**************

از دیدهء کس

ناز خرام تو نهان نیست

در باغ و چمن

گردش آهو بره پیداست

****************

با دل سفری کن

که به هر گوشهء خلوت

در آینه اش

جُلگه و کوه و دره پیداست

*******************

سرگشته چو پرگار مشو

نقطهء دل بین

معبود تو

در مرکز این دایره پیداست

******************

از صبح حقیقت

شب باطل به گریز است

چون مهر برآید

عمل شب پره پیداست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۶:۴۶ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

خیال آفرینا!

به یاد تو هستم

همیشه، به هر جا،

به یاد تو هستم

کتابی است جان من از خاطراتت

به شعری دلآرا

به یاد تو هستم

*************************

گُل از روی تو

وام کرده است، خوبی

چو بویم گُلی را

به یاد تو هستم

چو موج خیالت خرامد به سویم

شوم غرق روءیا

به یاد تو هستم

************************

چو گُلبرگ سیمین مهتاب، شبها

بریزد به صحرا،

به یاد تو هستم

چو کوهسار بر سر نهد تاج زرین

کند خنده دنیا

به یاد تو هستم

***********************

چو جانم بنوشد نوایی گوارا

ز سازی خوش آوا

به یاد تو هستم

چو خوانم کتابی ز اسرار هستی

و یا شعر زیبا

به یاد تو هستم

************************

چو زاری کند آسمان روز باران

کنم دیده دریا

به یاد تو هستم

خیال آفرینا!

تو هم یاد من کن

که تنها و تنها

به یاد تو هستم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۴:۱۶ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

دیر است

ای اُمید

جای درنگ نیست

صبرم تمام شد

عشق است و ننگ نیست

مُردم در انتظار

من عاشق توام

دل عاشق

ز سنگ نیست

*********************

بر کوهها بزن

از قله ها بیا

من مرغ خسته ام

بسیار تیره شب

که به الماس اشکها

در انتظار

شیشهء شب را شکسته ام

*********************

من مرغ خسته ام

من پای بسته ام

دیرست

ای اُمید

جای درنگ نیست

صبرم تمام شد

عشق است و ننگ نیست

مُردم در انتظار

من عاشق توام

دل عاشق

ز سنگ نیست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۷:۵ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

عزیزدار زمان را

که این زمانه نماند

نیاز دلشُده و

ناز دلبرانه نماند

*************

گُلی ز گُلشن فرصت

بچین و یاد خزان باش

همیشه باغ جوانی

پُر از جوانه نماند

**************

به باد رفتن گُلهای زرد

با دل من گفت:

خزان خواجه ز ره آید و

خزانه نماند

**************

دل شکستهء ما را

بخر به نیم نگاهی

که دلنوازی چشم تو

جاودانه نماند

**************

نشان گرفت دلم را

دو چشم مست تو اما

مُدام تیر نگاهت

به این نشانه نماند

***************

تو این چنین که

کمر بسته ای به کُشتن عاشق

عجب مدار

که دلداده در میانه نماند

***************

ز عشق گُل بشنو

بانگ بلبلان که به یکدم

بهار بگذرد و

لذت ترانه نماند

**************

به پای دوست

چنان سر فرود آر که از ره حیله

به دست دشمن بیهوده گو

بهانه نماند

**************

اگر که دل نباشد

استخوان تن به چه ارزد؟

صفای خانه مجو

گر خدای خانه نماند

***************

مباد آنکه

ز بیداد دشمنان محبت

به خلوت شب ما

نجوای عاشقانه نماند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۴:۴۸ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

گیسوی بی آرام تو

در پیچ و تابم میبرد

بر رویم افشان کن که من

زین قصه خوابم میبرد

*******************

از پُشت ابر زلف خود

گر چهره بنمایی به من

رُخسار جان افروز تو

در ماهتابم میبرد

*****************

یاد زمان کامها

وآن نامه ها ، پیغامها

همراه آه آتشین

در التهابم میبرد

*******************

چون بنگرم در آینه

یاد از جوانی میکنم

وآن خاطرات شاد من

سوی شبابم میبرد

*******************

گاهی کنم دل را خبر

کآمد تو را وقت سفر

ناگه غم بی توشگی

در اضطرابم میبرد

*******************

گویم که بُگذر از هوس

شاید بمانی از نفس

اما ز غفلتهای دل

دوباره خوابم میبرد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۶:۱۰ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

من عاشق گمراهم

از وسوسه دورم کن

غایب شده ام از تو

سرمست حضورم کن

*****************

از بس که سیهکارم

شب از نفسم زاید

ای شمس و قمر از تو

سر چشمهء نورم کن

***************

شیطان غرورم من

از قُرب تو دورم من

تا سجده کنم بر گٍل

خالی ز غرورم کن

****************

من معصیت آلودم

باید که جزا بینم

در چنگ عذاب اما

از لُطف صبورم کن

*****************

مهرم تو و نورم تو

جنت تو و حورم تو

من از تو، تو را خواهم

دلکنده ز حورم کن

****************

در شعرم اگر شوریست

از فیض تو میبینم

ای مستی شعر از تو

سرمست شعورم کن

****************

ای روشن ناپیدا

من بندهء مهجورم

تا قُرب تو را یابم

از وسوسه دورم کن

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱:۲۴ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

هر آنکس خدمت جانان به جان کرد

 

به گیتی نام خود را جاودان کرد

 

ز میدان گوی دولت را کسی بُرد

 

که حُزن آلوده ای را شادمان کرد

 

***********************

 

همان خُسرو به من مجنونی آموخت

 

که لیلای مرا شیرین زبان کرد

 

چو باد نوبهاری با درختان

 

نوازشهای او دل را جوان کرد

 

**********************

 

چو شمع قامتش در مجلس افروخت

 

مرا پروانهء آتش به جان کرد

 

به او گفتم که : چشمانت چه رنگست؟

 

نگاهش را به سوی آسمان کرد

 

*************************

 

بگفتم : ماه پشت ابر زیباست

 

رُخش را در پس گیسو نهان کرد

 

ز خورشید نگاهش تا نسوزم

 

به رویم زلف خود را سایبان کرد

 

************************

 

از آن مستم که چشم می فروشش

 

دلم را با نگاهی میهمان کرد

 

چو رفت از آسمانم زُهرهء بخت

 

به شبها دامنم پروین نشان کرد

 

************************

 

منم آواره در صحرای غربت

 

خوشا مرغی که جا در آشیان کرد

 

خداوندا جدائی کُشت ما را

 

مگر ترک عزیزان میتوان کرد؟؟؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱:۲۲ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

منم ای صبح زیبایی

به مهرت آرزومندی

درخشان کن به چشمم

زندگی را با شکر خندی

--------------------------

چو میگریم

فلک جز من نبیند اختر افشانی

چو میخندی

سپیده جز تو نشناسد خداوندی

---------------------------

به لبخندت

که لبخند سعادت را صفا بخشد

به بالایت

که بالاتر از اینم نیست سوگندی

------------------------------

جدا از بزم جانبخشت

به گوش و چشم من باشد

زمانه ناخوش آهنگی

ستاره ناخوش آیندی

-------------------------------

منم من

لاله زار عاشقی را داغ جانسوزی

تویی تو

عشوه گاه دلبری را ناز دلبندی

------------------------------

مده پندم

جدا زآن مه

فلک تار است در چشمم

مرا جز شور شیدائی

نیفتد کارگر پندی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱:۱۶ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

با زبان دل

به شوق عشق صدایت میکنم

رو به من آور

که با عشق آشنایت میکنم

********************

چون ز راز آگه شدی

با خاطر آسوده ای

در میان جملهء رندان

رهایت میکنم

******************

شرمم از دست تُهی نیست

اگر فرصت دهی

جان شیرین

 ای عزیز دل فدایت میکنم

*******************

روی در رویت

سخن گفتن فراموشم شود

زیر لب اما

شکایت با خدایت میکنم

****************

سر درون سینه با دل

گویم اسرار غمت

گفتگو

 با عاشق بی دست و پایت میکنم

****************

لطف تو این است

که با من از محبت دم زدی

زین سبب

از جملهء خوبان جدایت میکنم

******************

گر جدایی هم کُنی

هرگز مشو غافل ز من

تا ابد

صبر ای جدا از من به پایت میکنم

*****************

نااُمیدم گر کنی

 میمیرم اما باز هم

در همان حالت که میمیرم

دُعایت میکنم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت ۳:۴۱ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

In nature it is grows with the time
And this growth is to the evolution
 of each of us as human beings
 Single cell from one day to have reached this stage of evolution
And time continues and continues to grow and evolve

And never will stop

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱:۲ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

سحری بود و دلم

مست گُلآواز سروش 

دیده پر اشک و لبم بسته و

 جانم به خروش

********

دلربا زمزمهء

بلبل شوریده به باغ   

 نرم نرمک

غزل باد بهاری درگوش

*********

شب .مهتابی و

بزم چمن از نقره سپید

 ماه در جلوه چنان

 دختر مهتاب فروش

*********

بانوی بید

 سر زلف برافشانده به باغ  

 شانه میزد همه دم

 باد سحر بر گیسوش

**********

عندلیبی

به کنار گل و سرگرم نیاز

 که ببین حال من و ناز

 به عاشق مفروش

********

روی گل در عرق شرم

 ز تشویش وصال

 پربگشادهء بلبل زدوسو

 چون آغوش

********

مست آن منظره ها بودم و

دیوانهء دوست

آنچنان مست که  افتادم  و 

 رفتم  از هوش

*********

نقشها بُلعجب و

چهرهء نقاش نهان

 جان عارف همه روشن

 ز تماشای نقوش

********

سرخوش از بادهء توحید

 نخُفتم تا صبح

 کاشکی هر نفسم

 عمر برآید چون دوش

*********

چه شب عمرفزایی،

 همه مستی همه شور

 چه بهاری چه هوایی،

همه لذت همه نوش

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت ۵:۱۹ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

ز بیداد آن ماه سیما گذشت

مرا هرچه از دور دنیا گذشت

*****

ز شب تا سحر کاروان خیال

مرا همچو خواب از برابر گذشت

*****

چو گفتم: جوانی، بگفتا: دریغ

چو گفتم: وفا، گفت: دیگر گذشت

*****

مرا یاد روی تو در اشک و آه

گاه از آب و گه ز آذر گذشت

*****

فراموش کردی ز یاد تو رفت

همه هرچه گفتی تو یکسر گذشت

*****

که گفتی: مشو دور از آغوش من

که گفتی: مرا باش در بر گذشت

*****

که سوگند خوردی به مهر و وفا

که از تو مرا بود باور گذشت

*****

که مرغ نگاه تو پر میگشود

مرا از بر دیدهء تر گذشت

*****

فراموشم از دل نخواهی شدن

ز تو گر گذشت و ز من گر گذشت

*****

چو ای خواب گشتی هم آغوش او

یکی از من او را بگو سرگذشت

*****

نبود اینچنین روزگارم تباه

اگر داشتی ای فسونگر! .................. گذشت

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت ۶:۴۷ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

من که مشغولم به کار دل

چه تدبیری مرا؟

من که بیزارم ز کار گٍل

چه تزویری مرا؟

*************

من که سیرابم چنین

از چشمهء جوشان عشق

خلق اگر با من نمیجوشد

چه تاءثیری مرا؟

**************

من که با چشم حقارت

عالمی را بنگرم

سنگ اگر بر سر بکوبندم

چه تحقیری مرا؟

****************

خامهء قدرت به نامم

برگ آزادی نوشت

ای اسیران

زین گرامی تر

چه تقدیری مرا؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۵ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

بخوان با عشق خدا را

به هر زمان بتوانی

بگو به او غم خود را

به هر زبان که بدانی

*********

شبان تیره به مژگان

 چراغ اشک برآویز

که آتش دل خود را

به گریه ها بنشانی

**********

کجاست شمع یقین تو

 ای نشسته به ظلمت؟

رسیده عمر به پایان و

 باز هم به گمانی!

********

صلای رحمت عامش

تو را به لطف بخواند

به هر نفس که از او غافلی

 به کام زیانی

********

چه سالها

که زعمرت گذشت و باز جنینی

چه سعی ها

 که نکردی و در هوای جنانی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت ۹:۴۲ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

Design By : Night Melody