عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
ای در فضای فکر من ساکن تو خود نقاش صد موجی چرا من در سخن ساکن ******************* گهی رعد پُر از برقم به اوج ابرها پران زمانی سنگ خاموشم به دامان دمن ساکن ****************** به شب طوفان تشویشم گریزند لحظه ها از من سحر تصویر بی جانم درون قاب تن ساکن ******************** پر از بُغضم، پُر از حرفم پُر از اشکم، پُر از دردم روانم در فضا نالان تنم در پیرهن ساکن ***************** به صحرا باد پیچانم، پریشان حال و پُرجوشش به گُلشن بید تن خشکم برای سوختن ساکن **************** ز جوش روح مغشوشم چه میفهمم، چه میگویم دوچشمم خیره بر نقش و زبانم در دهن ساکن ***************** من از این خاک جوشیدم در اینجا باده نوشیدم اگر میرم وگر مانم مُدامم در وطن ساکن ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

