عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
زیرا که با بهشت رُخش آشنا شدم آسوده گشتم از همه غمهای روزگار آنشب که در کمند غمش مبتلا شدم ************** چون دوختم نگاه پریشان خویش را بر آن دو چشم روشن خندان رازگو جانی دوباره داد دل مردهء مرا آن برق زندگی که دمید از نگاه او **************** چون مست از نوازش چشمان او شدم دیدم که زندگانی من از برای اوست هر حرف او ترانهء پُر شور آرزو هر کار او نشانهء عشق و وفای اوست ******************* سالها پیش بود که مست نشاط عشق خواندیم یار خویش عدوی زمانه را سالها پیش بود که غافل ز سرنوشت بستیم عهد زندگی جاودانه را ******************* میگفت او که: زندگی ما چه میشود؟ گفتم که: زندگی به مُراد دل منست بستیم صد اُمید به آینده، ای دریغ باور نداشتیم که آینده دشمن است ****************** روز جدائی آمد و دامان من گرفت آهوی من که از همه عالم رمنده بود گریان و اشکبار ز هم دور میشدیم اما امید در دل ما مست خنده بود ******************* سالها پیش بود که میخواندم این سُرود شادم که در کنار تو زیبا نشسته ام اما ......... امروز ببین که چنین خوار و بی امید با آرزوی مرگ در اینجا نشسته ام ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

