عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
مرجان بود یا که او را نفس آینه در دندان بود *************** روح خورشید و صفای سحر و خندهء صبح در نهانخانهء رخسار و لبش پنهان بود ************** دست کوتاه نسیم سحر از شدت شوق تا به گیسوی بلندش برسد، لرزان بود ************ چشم او پنجرهء نور به شبهای بهار زلف او بر سر هر باغ گلاب افشان بود ************** نگهی کرد در آیینه و افتاد به راه آنچنان مست شد آیینه که سرگردان بود ************* چون به هر کوچهء گُل پای نهاد از سر ناز چشم نرگس به تماشای قدش حیران بود *********** شب مهتاب چو با ناز خرامید به باغ تا سحر از نگهش دختر گُل خندان بود ************ دختر زُهره ز دیدار دو چشمش سرمست به نشاط آمد و در بزم فلک رقصان بود ************** آرزو کردن یک بوسه به پایش مشکل لیک جان دادن پیش نگهش آسان بود ************ روح من گفت: ملک بود که گامی زد و رفت عقل حیرت زده ام گفت که: شاید جان بود *********** ظن من با دودلی گفت: ندانستم کیست شاید از عالم بالا به زمین مهمان بود ********* چه مسیحا نگهی داشت که درمانم کرد به دل من ملک و در نظرم انسان بود ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

