آکواریوم تا اقیانوس AQUARIUM TO OCEAN

عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی

دُر دندان بلورینهء او

مرجان بود

یا که او را نفس آینه

در دندان بود

***************

روح خورشید و

صفای سحر و

خندهء صبح

در نهانخانهء رخسار و لبش

پنهان بود

**************

دست کوتاه نسیم سحر از

شدت شوق

تا به گیسوی بلندش برسد،

لرزان بود

************

چشم او پنجرهء نور

به شبهای بهار

زلف او بر سر هر باغ

گلاب افشان بود

**************

نگهی کرد در آیینه و

افتاد به راه

آنچنان مست شد آیینه که

سرگردان بود

*************

چون به هر کوچهء گُل

پای نهاد از سر ناز

چشم نرگس به تماشای قدش

حیران بود

***********

شب مهتاب چو با ناز

خرامید به باغ

تا سحر از نگهش

دختر گُل خندان بود

************

دختر زُهره ز دیدار دو چشمش

سرمست

به نشاط آمد و

در بزم فلک رقصان بود

**************

آرزو کردن یک بوسه به پایش

مشکل

لیک جان دادن پیش نگهش

آسان بود

************

روح من گفت:

ملک بود که گامی زد و رفت

عقل حیرت زده ام گفت که:

شاید جان بود

***********

ظن من با دودلی گفت:

ندانستم کیست

شاید از عالم بالا

به زمین مهمان بود

*********

چه مسیحا نگهی داشت که

درمانم کرد

به دل من ملک و

در نظرم انسان بود

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۸ساعت ۷:۴۶ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

Design By : Night Melody