عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
فرعونهای خفته به کام سیاه مرگ حکام مومیائی در شیشه ها اسیر با چشمهای مات و دهانهای نیم باز فریاد میزنند: "این دستهای لاغر و خشک ونحیف ما یکروز بوسه گاه سران سپاه بود" در پنجه های ما که پراست از غبار مرگ فرمان سرنوشت سپید و سیاه بود ************ چنگال ما گلوی بسی بیگنه فشرد خون هزار بردهء مسکین به خاک ریخت بازوی ما که در رگ خود خون ظلم داشت سرهای بیشمار به خاک هلاک ریخت *************** این چشمها که روزن خاموش قرنهاست با یک نگاه جان بسی ناتوان گرفت این حفره های شوم که طرح دهان ماست با یک سخن زمردم بیکس امان گرفت *********** در کاسه های جمجمهء خاکسود ما اندیشهء خدائی وباد غرور بود در تنگنای حنجرهء پر سکوتمان فریاد خود ستائی و آوای زور بود *********** با دست برده بر زبر و زیر قصرمان خشتی زنقره خشت دگر از طلا زدیم از خون بیگناه که رنگ شراب داشت مست غرور تکیه به تخت خدا زدیم ************ اما دریغ دورهء شوکت به سررسید تالار پر شکوه خدایان مغاک شد سرهای پر غرور سلاطین به باد رفت وآن کاخهای سر به فلک "تل خاک" شد ************ با عبرت نگاه به فرعون دوختم گفتم به زیر لب: دیدی که آفتاب ستم بی فروغ بود؟ دیدی که روزهای طلائی به شب نشست؟ وآن شوکت و جلال شیاطین دروغ بود؟ ********* دیدی که خشتهای زر و سیم قصر تو چون سرمه رفت در دهن گردبادها؟ دیدی که دست مرگ گلوی تو را فشرد؟ رفت آن جلال و جاه دروغین ز یادها؟ ******************************
| Design By : Night Melody |

