آکواریوم تا اقیانوس AQUARIUM TO OCEAN

عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی

آسمان در شب من

آینهء ماه به دست

جلوه ای کرد

که ابریشم خوابم بگسست

*********************

گفت:

برخیز و به دریاچهء مهتاب نگر

هیچ عاشق

در دل را به رُخ ماه نبست

*******************

دیده بر قصر فلک

دوخته بودم به سکوت

ناگه از مشرق جان

برق اُمیدی برجست

******************

تور اندیشه

رها کردم و رفتم تا دور

عاقبت

ماهی زرین من اُفتاد به شست

******************

همه تن

شوق و شعف بودم و همراز نیاز

که دلآرام من از

پنجره آمد سرمست

*****************

آنکه عُمری دل من

بهر وی آرام نداشت

لحظه ای جلوه گری کرد و

به جانم پیوست

*****************

از طلوعش به شبم تافت

بسی چشمهء نور

گشت چون سینهء سینا

دل معشوقه پرست

****************

ماه با دیدن او

کنده شد از سقف فلک

بر زمین آمد و

در بزم من و یار نشست

*****************

گفت:

کای چشم و چراغ دل خورشیدوشان

عقل باور نکند

چون تو گلاندامی هست

******************

تا ببینی رُخ خود را

به دلآرایی ها

آمدم ازپی دیدار تو

آیینه به دست

****************

چشم شب چون تو ندیده است

به عالم تا بود

سعی خورشید نیابد چو تو نوری

تا هست

*******************

ای دریغا که سحر آمد و

اندیشهء من

دست غفلت شد و

بر باغ نظر پنجره بست

******************

دختر مهر به صبح آمد و

در قصر سپهر

آتشی ریخت کزآن

آینهء ماه شکست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۸ساعت ۲:۶ ب.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |

Design By : Night Melody