عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
به من چه میگذرد؟ که چنین روز و شب زمن دوری من سزاوار مهربانی تو نیستم، جان من تو معذوری **** تو چه دانی؟ که آه حسرت من چه روانسوز آتشی شده است؟ تو چه دانی؟ که شعلهء این آه چه شررهای سرکشی شده است؟ **** تو چه دانی؟ چو گریم از غم تو بند بند تنم چه سان لرزد؟ تو چه دانی؟ چو میبرم نامت پیش چشم من این جهان لرزد **** تو چه دانی؟ چگونه مینالم؟ ناله این نیست شیون است ایدوست شیون روح داغدیدهء من بر مزار دل من است ایدوست **** تو چه دانی؟ چو گاه میگوئی که تو را بیش از این نخواهم خواست در سر من چه شور و غوغائی در دل من چه آتشی برپاست **** تو چه دانی؟ که بیخبر ماندن زتو عشقم چه عاقبت سوزست؟ تو چه دانی؟ به چشم مهجورم سالها کمتر از شب و روزست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

