عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
تا کی ز جان پروا کنم؟ دریا چو میخواند مرا با قطره چون سودا کنم؟ ****************** گر خاک میخواهی مرا یکباره خاکستر شوم ور بحر میخواهی مرا این دیده را دریا کنم ************** اندر رهت ای بی نشان دورم بسی از کاروان ای قافله سالار جان رحمی که ره پیدا کنم *************** بی کینه باشد سینه ام صافی بُود آیینه ام دست طلب بر دل نهم نظر سوی بالا کنم **************** چون صبح دارم یکنفس وز حسرت دیدار و بس یک جلوه ام بنمای و بس بگذار تماشاها کنم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
در راهت ای جان جهان
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت
۹:۶ ق.ظ توسط مازیار پورگودرزی| |
| Design By : Night Melody |

