عبور از اندیشه’ مادی و قرار گرفتن تفکر آسمانی در نهاد زندگی
بسیار کرده ام گذر از لحظه های کام کامی که رهروان طریق مجاز را باور نمیشود، ************* عمری شنیده ام با گوش دل، ترنم نرم جوانه را نجوای رود و چشمه و موج و نسیم و برگ فریاد عاشقانهء مرغ شبانه را از برگ و از درخت شنیدم به نیمشب بانگ ترانه را آنسان ترانه ای که مکرر نمیشود *************** با چشم آزمند چه بسیار دیده ام از لابلای برگ درختان به نیمشب گلبوسه های نقره ای و نرم ماه را در بزم روزگار نوشیده ام زچشم پر از ناز مهوشان مستانه، جرعه جرعه، شراب نگاه را آنگونه می، که هیچ به ساغر نمیشود ************* در عالم خیال، چه شبها نشسته ام بر ابرهای دور گِردم فرشتگان در رقص و در سرور تن را بسی به چشمهء مهتاب شُسته ام در غرفه های نور من مست کام و ناز بر تختی از بلور پرواز کرده ام تا نقطه ای که هیچ فراتر نمیشود ************** اما میان این همه زیبائی و جلال زیبا پدیده ایست جهان را ، نگفتنی بالاتر از هر آنچه شنیدیم و خوانده ایم نور عنایتیست که با یک شعاع آن دنیا و هر چه هست برابر نمیشود ***************** بشنو! که فاش گویمت ای یار هوشیار صدها هزار نعمت جاوید روزگار یک" خندهء محبت مادر " نمیشود ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| Design By : Night Melody |

